«صحرا رفتن مجنون از عشق لیلی» در شعر لیلی و مجنون نظامی با معنی
«صحرا رفتن مجنون از عشق لیلی» عنوان بخش چهارم داستان طولانی و شیرین لیلی و مجنون در شعر زیبای نظامی گنجوی است. مجنون که گرفتار یک عشق واقعی و سوزان است با پند و اندرز قوم و خویش و نزدیکان خود آرام نمی گیرد و تنها با دیدار معشوق می تواند به آرامش برسد. نظامی به زیبایی می کوشد حال و روز عاشق گرفتار را با توصیفات منحصربفرد برای خواننده به تصویر بکشد.
بخوانید: شروع داستان لیلی و مجنون همراه با معنی
داستان لیلی و مجنون، بخش چهارم
مجنون چو شنید پند خویشان
از تلخی پند شد پریشان
وقتی مجنون پند و نصیحت قوم و خویش خود را شنید از تلخی آن پریشان و ناراحت شد.
زد دست و درید پیرهن را
کاین مرده چه می کند کفن را؟
با دست خود پیراهنش را پاره کرد و گفت: «بدن مرده من (که از دوری لیلی، مثل مرده است) کفن برای چه می خواهد»؟
آن کز دو جهان برون زند تخت
در پیرهنی کجا کشد رخت
من در عشق لیلی از دنیا و آخرت را ترک گفته ام، شما می گویید در پیراهنی جای کنم و قرار گیرم.
چون وامق از آرزوی عذرا
گه کوه گرفت و گاه صحرا
مانند وامق از عشق عذرا (نام عاشق و معشوقی که چون لیلی و مجنون، شیرین و فرهاد داستان عشقی دارند) گاهی به سمت کوه می رفت و گاهی به سمت صحرا.
بخوانید: عاشق شدن لیلی بر مجنون همراه با معنی
می گشت ز دور چون غریبان
دامن بدریده تا گریبان
دیوانه صفت شده به هر سوی
لیلی گویان دوان به هر کوی
با نیک و بدی که بود در ساخت
نیک از بد و بد ز نیک نشناخت
بخوانید: خواستگاری پدر مجنون از لیلی همراه با معنی
می خواند نشید مهربانی
بر شوق ستاره یمانی
هر بیت که آمد از زبانش
بر یاد گرفت این و آنش
حیران شده هر کسی در آن پی
می دید و همی گریست بر وی
بر چهره غبارهای خاکی
در دل همه داغ دردناکی
چون مانده شد از عذاب و اندوه
سجاده برون فکند از انبوه
بنشست و به های های بگریست
ک : «آوخ چه کنم دوای من چیست؟»
آواره ز خان و مان چنانم
کز کوی به خانه ره ندانم
نه بر در دیر خود پناهی
نه بر سر کوی دوست راهی
یاری که ز جان مطیعم او را
در دادن جان شفیعم او را
گر مستم خواند یار، مستم
ور شیفته گفت نیز، هستم
چون شیفتگی و مستیم هست
از شیفته، دل مجوی و از مست
آشفته چنان نیم به تقدیر
کآسوده شوم به هیچ زنجیر
ویران نه چنان شده است کارم
کآبادی خویش چشم دارم
ای کاش که بر من اوفتادی
خاکی که مرا به باد دادی
یا صاعقه ای درآمدی سخت
هم خانه بسوختی و هم رخت
ای هم نفسان مجلس و رود
بدرود شوید جمله بدرود
کان شیشه ی می که بود بر دست
افتاده شد آبگینه بشکست
ای بی خبران ز دود آهم
خیزید و رها کنید راهم
من گم شده ام مرا مجویید
با گمشدگان سخن مگویید
بیرون مکنید از این دیارم
من خود به گریختن سوارم
از پای فتاده ام چه تدبیر؟
ای دوست بیا و دست من گیر
این خسته که دل سپرده ی توست
زنده به تو به، که مرده ی توست
بنواز به لطف یک سلامم
جان تازه کنم به یک پیامم
کاری بکن ای نشان کارم
زین چَه که فرو شدم بر آرم
یا دست بگیر از این فسوسم
یا دست بدار تا ببوسم
ای هم تو و هم من آدمیزاد
من خار خسک تو برگ شمشاد
ای راحت جان من کجایی؟
در بردن جان من چرایی؟
جرم دل عذرخواه من چیست؟
جز دوستیت گناه من چیست؟
یکشب ز هزار شب مرا باش
یک رای صواب گو خطا باش
ای ماه نوم ستاره ی تو
من شیفته ی نظاره تو
به گربه توام نمی نوازند
کآشفته و ماه نو نسازند
از سایه نشان تو نپرسم
کز سایه خویش نیز بترسم
بر وصل تو گرچه نیست دستم
غم نیست چو بر امید هستم
پر بیند طفل تشنه در خواب
کو را به سبوی زر دهند آب
عشق تو ز دل نهادنی نیست
وین راز به کس گشادنی نیست
با شیر به تن درآمد این راز
باجان به درآید از تنم باز
این گفت و فتاد بر سر خاک
نظارگیان شدند غمناک
گشتند به لطف چاره سازش
بردند به سوی خانه بازش
عشقی که نه عشق جاودانی است
بازیچه ی شهوت جوانی است
عشق آن باشد که کم نگردد
تا باشد از این قدم نگردد
مجنون که بلند نام عشق است
از معرفت تمام عشق است
مطلب خواندنی: نصیحت نظامی به پسرش
باز نشر مطالب سایت پوپک تراول تنها با ذکر نام سایت و آدرس /https://poopaktravel.com مجاز می باشد.
دریافت فایل کامل همراه با معنی
برای دریافت فایل کامل شعر به همراه معنی و توضیح کلمات دشوار می توانید پس از پرداخت مبلغ به صورت کارت به کارت و پُر کردن فرم زیر، فایل مورد نظر را از طریق ایمیل دریافت کنید.
قیمت این مقاله: 10 هزار تومان
شماره کارت: 6280231425253613 به نام لاله مهری یاری، بانک مسکن

منبع مقاله خواستگاری پدر مجنون از لیلی:
1- کتاب لیلی و مجنون، به کوشش عبدالمحمد آیتی
2- لغت نامه دهخدا